
از مردی مینویسم که بردن نامش ادب و نجابت مخصوص به خود می طلبد. شرم دارم از نوشتن این کلمات بیمقدار دربارهی یکی از فرزندان پاک رسول خدا/ از بندگان وارستهی آن متعال. خواندم از او که از مدح و ستایش انسانی به انسان دیگر بیزار بود و بیزار از این که عکسش روی دیواری برود. آقا موسی! شما سرپیچی ما را به پای این بگذار که مثل همیشه ما شیعیان خوبی نبودیم و توانش را نداریم که سکوت کنیم در باب تک ستارهی آسمان تشیع. نمیدانم چه سّری بود که آن متعال مقدر کرد این همه سال از دیدههای ما پنهان باشی و بیش از سی و سه سال در حسرت بمانیم از دیدار آقا موسی! این چه آتشی بود که بر جانمان زدی و بی خبر رفتی! روا نبود ما درس نخواندگانِ ملّا شده را چنین بی یار رها کنی که حتی بلاهتمان اجازه ندهد بفهمیم چه گوهری از کفمان رفت. نکند به دل بگیرید ما عادت کردیم بلاهتمان را فریاد بزنیم آقا موسی جان! نبودی ببینی بعد رفتنت چه ستارههایی اعدامی ظلمت شدند/ چه پرندهی پر در خونی شد وطن/چه کودکانی از گرسنگی در جهان مردند/چه فرشتگانی قربانی جهل و تعصب شدند و چقدر زندان و توقیف و اخراج و حذف و خشونت و توهین و کشتار برای ما عادی شد و ما بر طبل بی عاری زدیم و مدام سخن از ناکجاها گفتیم و دیگر انقلابی نبودیم.
نمیدانم چه قول و قراری داشتی چه سّری داشتی با آن متعال، چگونه عشقت را نثارش میکردی که مقدر فرمود سرنوشتت را در زندان، در خانهی عشاق، در محبس آن دیکتاتور بیمقدار، این همه سال پنهان بودی غرق در راز و نیاز و این دنیا با همه چیزش چقدر خوار بود در نظرت از پشت میلهها که ما شدیم محروم از پرتو وجودت/کوران و کرانی سرگردان و پریشان در زندان دنیا. به راستی که عاشق از معشوق سیر نمیشود که اگر آن معشوق/ آن متعال میخواست ذرّهای تعلّل معنی نداشت برای ادامهی هجران.
تصورش هم دست و دلم را میلرزاند تصور روزی که آزاد شوی و بیایی و من لایق باشم در خیل استقبال کنندگان خودم را به شما برسانم و آنگاه چگونه به قلبم فرمان بدهم آرام باش! رفیق نیمه راه نشو! نایست و با من بیا! تا سلامی بدهم به آقا موسی و بگویم که چه دیر شناختمش ...چه دیر ...و چه پیر شدم در سالهای فراق اما حالا که شناختمش دست از طلب ندارم. چه سخاوتمند بودی برای من حتی در غریبستان...
هنوز خیلیها از بردن نامت هم وحشت دارند و خیلیها دوست دارند فراموش شوی و نبودنت هم آزارشان میدهد. در آن سالهای ایران و لبنان چه کردی در میان بشریت که این همه را واله و شیدا کردی و رفتی. میگویند بعد از سی سال حقایق رو می شود اسناد اجازهی انتشار دارند و بیشتر ِمحبوبانِ مردم از چشمها میافتند اما تو هنوز محبوبی و مصداق هرآنکه بخواهد عزیز میکند. زندانبانت که فراری شد از کاخ و برج و بارویش دیگر کدام زندانبان/ کدام معشوق/کدام عاشق رهایت نمیکند که در در این درنگ کوتاه اندکی هم با ما باشی سید جان! نکند زندانبانت ما باشیم نکند ناامیدت کرده باشیم و هنوز نخواستی از آن متعال معمّایت را برای ما فاش سازد. یا هنوز صبر باید ... و اگر تقدیر متعال بر این باشد که دیدارمان به روز موعود باشد کیست که سر ننهد آقا موسی!
آواره یمگان
بیداری ملولش را
در قهوه خانههای
پر دود بندری دور
از سرزمین قومی
بیگانه با خدا
تقسیم میکند
و خوابهای دایره وارش را
در کوچههای کودکی صبح
هر روز صبح و عصر
بر بوی بازگشت
چشمش به روی صفحه پراکنده میشود
در روزنامه هم خبری نیست
گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است
آنجا شکنج زندان
شاید اعدام
وینجا بلای کژدم غربت
پیری و انتظار
آن سبزه زار مخمل روحش را
فرسوده نخ نما کردهست
در کوچههای کودکی صبح
آن شهسوار رندان
میآید
از نورتاب رشتهی ابریشم شفق
بر قامت بلندش
افکنده سرخ گونه ردایی
میآید از جنوب
میپوید از شمال
او معنی تمام جهتهاست
او نبض هر سکون و صدایی
اما
بیداری ملولش خالیست
چشمش
به روی صفحه
پراکنده میشود
در روزنامه هم خبری نیست...
شعر از استاد شفیعی کدکنی/ ویژه نامهی امام موسی صدر









